آرام بلند
واقعا چقدر همه چیز به "لحظه" وابسته است!
بدجوری روی لبه تیغ قرار داریم!!
به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را
به دست ابرهای تیره دادی آفتابم را
و حالا مثل نیلوفر به دنبال رد پایت
به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را
یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت
اگر روزی برایت می نوشتم التهابم را
و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم
دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابم را
و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم
فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را
که تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد
که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را
«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...»
نازلي سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت ...
«ـ نازلي! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگی فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!»
نازلي سخن نگفت؛
چو خورشيد
از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت ...
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت ...
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شكست!»
و
رفت . .
"احمد شاملو"
در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
در غمِ ما شب تراویدن گرفت
سوز سازِ ما به سوی ماه شد
سوز هامان روز هامان کور کرد
مهر و مه در خیمه و خرگاه شد
روزِ ما را مهرِ غم خندید و رفت
شامِ ما همدرد اشک و آه شد
روزِ ما از بیصدایی شام شد
کوهِ ما از بینوایی کاه شد
در غم ما یوسفستان فلک
چهره پوشید و درون چاه شد
ما رعیتهای تنهایی شدیم
غم کله بنهاد و شاهنشاه شد
مه پرستان ماه از ره میرسد
شبروان خیزید وقت راه شد
آنکه در کوهِ تو خلوتگه گزید
بی نیاز از کاخ و مال و جاه شد
هر دلی با یاد تو الفت گرفت
همنشین جان مهر آگاه شد
در دمیدن صبحِ پاکِ صادقان
در شگفتن سبزِ رستنگاه شد
جاودان را جاودانِ دیگری
لحضهها در لحظهها کوتاه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
| Design By : Pichak |

